تبليغاتX
چشم دل بگشا - درد دل
 

 

يادت هست گرييه هاي شبانه ام را كه از درد دوري تو مثل ابر بهاران  ميگريستم

حال از درد فراق تو مي گريد از درد دوري تو ا از درد اين كه جاي تو به بي گانه پنهاه

برده روزهاي با تو بودن را چه راحت تسليم روزهاي بي مقدار روز گار كردم

چه راحت بر باد تكيه دادم ودر قلب خود يك خانه شيشه اي بنا كردم كه

با ضربه سنك كودكاني خرد شد و شكست!

اين بار به نا كجا آبادي رفتم كه تا ته وجودم گريستم ولبريز ازدرد با ز مي گردم

حال بقضي سنگين گلويم راگرفته دوباره اشكها راهي در چشمانم پيداكرده

درد عظيمي در دلم فرو افتاده دوباره سنگي درد ناك شيشه هاي قلبم را به نشانه

رفته باز بعد از مدتها مي نويسم باز از درد تنهايي !!!!!!!!!

خدايا ! از پس اين همه سال اعتراض ، امروز "سكوت بلند" را برگزيده ام و صبورتر 

ميشوم و هر روز را بي اميد اجر صبري كه برگزيده ام طي ميكنم . روزگار روز به روز

سخت تر مي شود . خدا را شكر ، گله اي نيست . نان بخور و نميري هست . غم ها

 اگر از حد مي گذرد ، كنايه هاي عزيزان اگر بيشتر مي شود ، فرصت ها اگر از

،دست مي رود ، دردها اگر سر بر مي آورد ، اشك ها اگر سرازير مي شود آه ها اگر

سينه سوز مي شود و اگر هزار كوفت و زهرمار ديگر بر سرم خراب مي شود ، خدا را

شكر گله اي نيست ! حرف زيادي براي گفتن و نوشتن ندارم اين بار . سكوت كه در

وجودم ته نشين بشود ، همين !درد و دل هاي خودم با خودم هم فراموشم مي شود

 خدايا هميشه به ناكجا آباد فرستادي مرا و راه را نشان ندادي اما اين بار مي خواهم

سرم را بياورم نزديكتر و بلندتر نگاهت كنم . انگار كمي عجيب تر از من شده اي نه ؟ خدايا تا فرصت اعتراض را براي خودم گذاشته ام بگذار اين آخرين دردها را كه بر دلم

نشسته است با تو بگويم كه اگر به " سكوت بلند " ، تلخ سلامت !كنم ، ديگر با تو هم حرف نخواهم زد

،خدايا چرا فريادهايم را نشنيدي ، تو كه مي گويي از سكوت يك سنگ مدح خويشتن

 مي شنوي ؟ چرا اشك را بر گونه هايم نديدي تو كه جنبش كوچك ترين جنبنده را

مي بيني ؟ خدايا ! هزار " خدايا " دارم كه بگويم ولي بغضي كه بي موقع مي آيد

سراغم و قطره اشكي كه عادت كرده است دور از چشم غير ، آرام پائين بيايد ، رسوايم مي كند و من ناگزير به

!سكوت مي شوم

اين روزها وقتي با ديگران هستم ، آدمي مي شوم كه نه خودم مي شناسمش و نه

ديگران باورش مي كنند ! اين زندگي به جبر تو يا اختيار خودم ، ديگر دارد روز به روز

كمرنگ تر مي شود . هرچه هم زور مي زنم پر رنگش كنم انگار نه انگار . انگار به گناه

 من ، هركه را كه بر سر راهم قرار مي گيرد را نيز با من بر سر دار مي بري ! اين يكي

 را بگذار و بگذر كه من حساب او .را نيز مي دهم . تنها گناهش شايد اين است كه

من گمان كردم نگاهش آشناست باور كن چيز زيادي نمي خواهم ، همان را كه بود به

 او بازگردان كه پريشانيش ...پريشانترم مي كند ! به قول "اخوان ثالث " من امشب 

آمدستم وام بگذارم! ديگر چه فرقي مي كند من يا تو خداي من ، كداميك مختارتريم

همه چيز و همه كس اسير تكرار و يكنواختي مي شوند همانطور كه من براي من در

دور باطل افتاده ام ! دست كشيده ام از هرچه كه شايد روزي فريبم بدهد به شادي

اي كه عمرش به درازاي برگ گلي است در آفتاب سوزان و من باز خنده بر لب هايم

بماسد و غم اقتدارش را به رخم بكشد ! خدايا گيجم كرده اي با اين همه چراغ قرمز

كه راهم را به هرسو بسته اند . براي مني كه عمري قانون شكني كرده ام چراغ

قرمز حرف تازه اي ندارد ، فقط اين همه ، گيجم كرده اند و گرنه از پس آن چراغ قرمز !

بزرگ و براق كه زل زده به چشم هايم خيلي روز پيش عبور كرده بودم

!اما من مي گريزم . تو خود خوبتر مي داني كه من روزي مي گريزم احساسات كه

غليظ تر مي شوند از بار كلمات ، من راضي نمي شوم به قطار نوشته ها ، نم نم

اشك ها و سر به آسمانت بلند كردن . به راستي خدايا به كدامين گناه از پس هزاران

 روز پيش ، از همان روزها كه كودك بودم ، مرا اسير غم هائي كردي كه فقط و فقط تو

مي داني و من ؟ خدايا به روز وعده داده ات قسم ، اگر به روز حساب پاسخي براي

اين همه علامت

!سوال و تعجب نيابم ، ادعاي عادل بودنت را شك مي كنم

خدايا ! اين من ، چون گنجشككي خيس ، خسته ، گشنه ، پرشكسته ؛ به پشت

پنجره ي تو به پناه آمده است . خدايا ! شايسته ي هيچ يك از صفات !تو نيست كه

پنجره را نگشائي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:21  توسط مسا فر  |