تبليغاتX
چشم دل بگشا -
 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد را ه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید در خشان بروم

تا زیان را غم احوال گران باران نیست

پارسیان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ زبیا بان نبرم ره بیرون

همره کوکبه آصف دوران بروم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 18:46  توسط مسا فر  |