![]() |
بالخره رفتی ؟! ولی بودن و نبودن تو فرقی به حال من نمی کرد
بودنت یک دردی بود و رفتنت هم یه درد دیگه
وقتی رفتی گریه کردم ! ولی نمی دونم چرا؟!
همش گریه می کردم قلبم گرفته بود کوه غم در دلم سنگینی می کرد
وقتی به یاد گذشته ها می افتادم چه ظالمانه سه پرنده کوچک را در قفس کرده بودی
و راه آسمان را ار نگاهشان دزدیده بودی . و چه مغرورانه فکر می کردی که همه چیز
ماله تو هست حتی هیچ کس حق نفس کشیدن را هم ندارد
دل سنگت ازچشمان پرخون پرندهای کوچک هم به رحم نمی آمد
وهمچنان شلاق خود خواهی را برسر شان می کوفتی
و آنها زخمی و خسته تر از همیشه چشم به آسمان می دوختن شاید
ماه تنهای آسمان نور امید را در دلشان بتاباند
حالا دیگه از اون دوران خبری نیست
پرندها بزرگ شدن و تو هم رفتی با تمام سنگ دلیهایت زیر خاک
مدفون شدی
آه من گریه می کنم فقط به بی کسی خودم فقط به این که تو نفهمیدی که چگونه
زندگی کنی
ندانستی محبت چیست ! بادلی از کینه ونفرت رفتی
ما که همیشه تنها بودیم با رفتن تو تنها تر نشدیم
حا لا دیگه همه چی را میبینی دیگه ار همه چی خبر داری
حالا ببین که چی کار کردی هنوز هم جای ضربات کینه و خود خواهی هایت مانده
و هنوز هم ما تنها یم هنوز هم دل ما جای زخمهای بی امان آن دورا ن است
ولی من با تمام بدیهایت می بخشم تو را !!!!!!!