تبليغاتX
چشم دل بگشا - دستم را بگیر
 

امشب میشمارم ستارهای اسمان شهر مان را یک دو سه .......

هوا ابرآلود است ماه تنها ی آسمان هم به سختی دیده میشود

درست مثل دل من که پشت ابرهای سیاه غم پنهان شده

و تنها تر از همیشه به آرامی میگرید

شب است و همه جاتاربک است مثل را ه گذشته و اینده

گذشته که با ناله ای سرد زمستان هم گام بوده و همیشه در حسرت یه روز بهاری

روزرا به شب کرده و اسیر شبهای سرد بی کسی بوده

یاد لحظات تنهای کودکی که همیشه در حسرت آغوش گرم مادر سپری شد

و تحمل بی مهری های روزگار دل کوچشکش را همیشه درد الود میکرد

و این که باید به تنهای از راه پر فراز و نشیت زندگی میگذشت

درد ش را دو چندان میکرد

حال امروز اون سالهای تنهای سپری شده زخمهای زیادی دلش را پاره پاره کرد

خسته تراز همیشه به راهش ادامه میده تنها می افته و تنها بلند میشه

باز میره.. دیگه این پرنده خسته شده دیگه توان ادامه راه را نداره.

خیلی دوست داشته که عاشق واقعی بشه عاشق اون کسی که تنها پنهاگاه همه

بی پناه هاهست دوست داره اونا بفهمه درکش کنه و با تمام وجود لمسش کنه

بفهمه که تو تمام این راهها تنها نبوده کسی بوده که دستشاگرفته

تو شبهای تنهایهاش کسی کنارش بود و به حرفاش گوش میداده

و اونا باتمام وجود دوست داشته

بهش یاد داد تمام مدت همه را دوست داشته باشه بدونه هیچ توقعی

گفت که این دنیا گذراست نباید بهش دل بست آدم بلخره تنهامیشه

هیچی و هیچ کس تو این دنیا وفا ندارن این دنیا ارزش هیچی رانداره

کاش میشد یه بار هم شده باهام حرف بزنه ... همیشه کنارمنی بی صدا

امشب باز دلم گرفته فقط یه بار یه بار باهام حرف بزن . همش که من حرف میزنم!؟

پس تو چی؟!    راستی    دوباره زمین خوردم دستمابگیر .............

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:6  توسط مسا فر  |