![]() |
وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره رو باز کن.یه نگاه به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب آفتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن ناخودآگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه روحت به پرواز در میاد.میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.یه لحظه چشاتو ببند.آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات جاری شد بی خیال بذار ببارن.اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله بامشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی.وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار باامید و توکل بیشتر .سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی و یادت باشه هیچ وققت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی
دیگه داشتم می رفتم بعد از دو سال دیگه زمان من برای انجا موندن تمام شده بود
یعنی وقت رفتن بود.بچه ها از رفتن من بی تابی میکردن گاهی هم اشک تو چشاشون جمع
می شد می زدن زیر گرییه حال و وضع من هم بهتر از اونانبود ولی من قیافه جدی به خودم
می گرفتم بهشون میگفتم بی خیال بچه ها رسم روزگار همینه هر امدنی رفتنی داره تو این دنیا
هیچی و هیچکس برای آدم نمی مونه و این شعر خیام را براشون می خوندم
در یاب که از روح جدا خواهی شد
در خانه اسرار فنا خواهی شد
می خور که به زیر گل خواهی رفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم خواهی خفت
خلاصه تو این مدت که با هم همکار بودیم رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم و شریک تمام
غمها و شادیهای هم بودیم
یادش بخیر همیشه من اونا را مجبور می کردم نرم افزارهای جدید یاد بگیرن و کتابهای مختلف بهشون معرفی می کردم . به من میگفتن که خیلی ریس بازی در میاری ولی اخرش
حرف منا گوش میکردن نا سلامتی به قولی من خیرو سلاحشونا می خواستم دوستم گاهی به
شوخی می گفت ای پیر فرزانه پندی ده من هم که از رو نمی رفتم ٍ ازنظر سنی که هم سن سال بویدم ولی من به قول
سپیده خیلی پرو بودم
.روزهای خوبی با هم داشتیم وقتی که من حالم بد میشد مثل پروانه دور سرم
می چرخیدن و نگرانم بودن سپیده که می گفت عاشق منه ولی من معشوقه پررویی بودم همش ازیت ش میکردم
ولی خیلی دوسش داشتم همش شوخی بود
به قول مدیر نگار بچه ها بودم
بیشتر موقعه ها شعر حافظ و مولوی و سعدی را می خوندیم منم که عاشق مولوی و حافظ بودم
میشه گفت در اصل اونجا گرایش به شعر و شاعری پید ا کردم مدیر شرکت که حافظ را
از حفظ بود. وقت استرا حت که میشد برامون حافظ می خوند
خلاصه دوستای خوبی داشتم از صمیم قلب دوستشون دارم تو این .دورزمونه که دوست
خوب داشتن کیمیاست خوشبختانه خدا این شانس را بهم داده بود
ولی الان که دارم از شون جدا می شم ! به هر حال چاره ای نیست بقول یکی از
دوستان که می گفت سعی کن به چیزری عادت نکنی
به قولی هم آدم باید گاهی ساحل امنشا ترک کنه دل به دریا طوفانی بسپره شاید ساحلی
امنتر از ساحل خودش پیدا کنه رسم زندگی همینه
این چهره ی خوب ماجرا بود البته چهر بدش که خیلی ناراحت کنندتره. که همه ما یه
جورایی درگیر ش هستیم تو این جامعه هر جا بری تا بخوایی حقتا بگیری حقتا حسابی
نا حق می کنن حالا بعضی ها ادعا دارن که خوبن شعارشون اینه که نباید دلبسته
دنیا شد . درست همینا به ادم از پشت خنجر میزنن ! دیگه چی میشه گفت!
خوب یا بد ما تو ی این جامعه زندگی میکنیم باید واقعیت را قبول کنیم
انسان موجود عجیبیه وقتی تو جایگاه مادی بالایی قرار داره دوست داره هم نوع های خودشا له کنه
و یه جورایی حس مالکیت داره اینقدر مغروره که یادش میره این غررورش به دیگران ضرر میزنه
که البته یکی از فربانیهای این غرور من بودم که باعث شد از دوستام جدا بشم ادم مغرور حتی نیت
خیر را هم تشخیص نمی ده و چشماشا به واقعیت می بنده
البته تو این وسط کسایی هم پیدا میشن که نیت خیر دارن بدون هیچ توقعی به ادم کمک می کنن
اینا همون انسانهای الهی هستن که به قول استاد (نچسبیدن به زمین ) و از کمک به دیگران لذت می برن
هر چی بود تموم شد من دوباره باید سرا غ کار جدید برم و دوستای جدید پیدا کنم .و یه سرنوشت جدید را
تو یه جای جدید تجربه کنم پس یا حق
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد را ه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید در خشان بروم
تا زیان را غم احوال گران باران نیست
پارسیان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ زبیا بان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

یه روز بهم گفت:می خوام باهات دوست باشم،آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم.فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام