تبليغاتX
چشم دل بگشا
 

همیشه فکر میکردم می شه کسی آدما دوست داشته باشه فقط یخاطر خودش

دوستی باشه مهربان که بتونی بهش اعتماد کنی تمام درد دلتا بهش بگی

براش گریه کنی  و اشکاتا با مهربانی پاک کنه .

خوب بلخره پیداش کردم . بعداز سالها خدا اونا بهم داد مثل یک خواهر مهربونه

شاید بهتر از یک خواهر .مهربان با احساس و عاشق....

تنها کسی که شونه هاش جایگاه همیشگی گرییه های منه

تحمل یک دقیقه ناراحتی شا ندارم . مهربان من دلی پاک مثل آیینه داره

هیچ عاشقی را مثل اون ندیدم پاک و ساده .

آه سپیده من مدتی که بی تابه غم عجیبی تو چشمهاش لونه کرده

مدتی که فهمیدم مریضه .آه خدای من دیگه طاقت ناراحتی شا ندارم

امروز همش تو خودش بود .نگران و بی قرار.

من هم با دیدن چهره غمگینش اشک تو چشمام جمع میشد

همش دعا میکردم .خدایا خدایا مهربان منا خوب کن من غیر اون کسی را ندارم

بخدا دلی مثل دل اون ندیده بودم اون واقعن عاشقه یه عاشق واقعی

بلخره تو این کره زمین یکی را پیدا کردم واقعن عاشق باشه

به همه عشق بورزه مهربان با گذشت.....

ولی خودش هیچی نداشته باشه مثل یه شمع بسوزه و دم نزنه

استادم همیشه میگه عاشقای واقعی دنیای قشنگی دارن دنیا را جوری میبنند

که ادما ی عادی هیچ وقت نمیتونند ببینند عاشقا به خدا خیلی نزدیکنند

چون از دنیا و تعلقات دنیایی بریده شدن وکاملا آزاد و رها هستن مثل پرنده سبک بال

چقدر لذت بخشه که ادم بدون هیچ توقعی دیگران را دوست داشته باشه و عشق بورزه

این کماله مطلقه این رسیدن به خداست رسیدن به عشق واقعی و ارامشه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:2  توسط مسا فر  | 

 

ای آسمان ای مهربان

امشب ببار بر من

که امشب دلم گرفته

چشمم بارا نیست

ای ماه من که تنهایی مثل من

بتاب در این شب به تنهایی

آسمان تاریک است و مه گرفته

ستارگان پشت مه گم شده

ای ماه من که تنهایی مثل من

بتاب امشت که تنهایی

که قلب من پشت این اسمان مه الود دلم . گرفتاراست

در غربت این شب تاریک گریانست

ای آسمان ای مهربان ببار بر من

که بدانم حداقل کسی میگرید بر این دل غمگینم

میشنوی ؟ناله سوزناک قلبم را که چگونه در غربت

این شب سرد میگرید

میبنی؟ که چگونه خسته تر از همیشه در فراغ تنها ماه آسمان گریان است

میبنی در جستجوی زره ای نور سرگردان این بیابان زمین است.......... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 23:56  توسط مسا فر  | 

 

مهمترین چیزی که همه جا تازه یادشون افتاده بگن اینکه محبت حرف اول را

تو زندگی میزنه باید خوب بود و محبت کرد محبت به دیگران دردرجه اول

باعث تعادل روح میشه . تمام بیماریهای که الان هست همش ناشی از تخلف از قانون محبته.

میگن اگه خوبی کنی خوبی میبینی و اگه بدی کنی بدی

ولی بعضی ها میگن این دست نمک نداره ما هرچی خوبی کردیم بدی دیدیم

خوب درسته . ولی من میگم باید خوبی کرد بدون هیچ توقعی. این بیشتر لذت بخش تره

ما جوابشا میبنیم همون قدر که وجدانمون راحت باشه و روحمون آروم باشه بسه

بااین طرز فکر همیشه موفق و سالم هستیم

یه دوستی میگفت اگه آدم خوب باشه . نیتش پاک باشه به همه چی میرسه. چون رسیدن دست خداست

اگه خدا بخواد در عرض یه روز آدما به اوج میرسونه و در عرض یک صدم ثانیه ادما زمین میزنه

البته خدا مهربون تر از این حرفاست اگه زمین هم بخوریم تقصیر خودمونه اینقدر بد میکنیم که

نیروهای منفی بر ما غلبه میکنند و حسابی حالمونا میگرن

اگه به شعرهای شاعرا مون مراجعه کنیم همشو ن میگن این جهان ارزش هیچی را نداره

نباید غم دنیا را خورد باید از لحظات عمرمون استفاده درست کنیم لذت ببریم غم روزگاررا نخوریم

چون اون کسی که تاحالا مواظب ما بود تا اخر عمر هم حامی ما خواهد بود

پس اگه ادعا داریم خدا را دوست داریم باید اول عاشق بندگان خدا باشیم و محبت کنیم

 

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه​ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:24  توسط مسا فر  | 

 

 امروزرفتیم نمایشگاه . در رابطه با هنر انقلابهای جهان بود

بعدشم تو یه همایش هنری شرکت کردیم با عنوان موسیقی.

سخنران درمورد این که ما هیچی نداریم حتی موسیقی ما خیلی فقیره

حتی برای امسال که سال پیامبر اعظم بود چیزی برای عرضه نداشتیم

خیلی صحبت کرد.. بعدگفت تو دانشگا هها هیچی به بچه ها یاد نمی دن

خلاصه حسابی همه چی را کوبوند همه را مورد ماخزه قرار داد.

من با خودم فکر میکردم اخه ما چیمون درسته تو همه چی مشکل داریم

تو هنر تو جامعه اقتصاد خانواده . اخه چی داریم که دلمونا خوش کنیم

این بماند که دلمونا خوش کردیم به فرهنگ قدیمی مون که هر چی داریم از قدیمه

هنوز هم کسی مثل حافظ نیست دیگه موسیقی که جای خود داره که هیچ زمانی تهویلش نگرفتن

الان هم که بیشتر داره هویت غربی به خودش میگیره

سخنران میگفت باید همه مسئول باشن باید اهمیت بدن چرا باید موسیقی ما درسطح جهانی مطرح نشه

من هم حسابی تو فکر بودم اخه مگه میشه با این همه مشکلاتی که گریبانگیر تک تک جوناست

بتونه ادم یکم به این چیزا فکر کنه ؟ یاد دوستم افتادم که به دلیل مشکل مادی نمی تونه ازدواج کنه

اون روز هم با دوستم بودم درمورد مشکلاتش باهام حرف میزد حسابی هم عاشقه ولی اون هم چه عشقی

هزار تا مشکل دارن کلا فکرشون مختل شده . دیگه فقط به این فکر میکردن که چطور مشکل

مادیشونا حل کنند . الان دیگه جونا را نه خانواده نه جامعه درک نمی کنند

همش باید بال بال بزنند شاید یه فرجی بشه .

ما هم که باید فقط میشنویم کاری که ازدستمون برنمی یاد مثل همیشه باید دعا کنیم

خدایا باز هم رو به تو میاریم و ازتو میخواهیم که کمکمون کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:8  توسط مسا فر  | 

 

باز هم مثل شبهای دیگه دلم حسابی گرفته

دلم واسه خودم میسوزه از این که همش بیخودی به این اون اعتماد میکنم

بازم حالشا گرفتن نمیدونم از دست این دل سادم چی کار کنم........

حالا از کوچه و خیابونا که بگذریم از زشتیهای جامعه که بگذریم میرسیم

به وضع حال خودم نمی دونم به حال کی گرییه کنم دلم به ادمای بدبخت بیچاره بسوزه یا خودم .

 دیگه دارم حسابی بال بال میزنم از ا ین همه دروغ خسته شدم

از این که اینقدر دوروئی زیاد شد که هیچ کسی دیگه به کسی اعتماد نداره

اگه راستشا بگی یه جور بد برداشت میکنند یا اصلا باور ندارن که راسته

دیگه هیچ کس با ادم رو راست نیست مثل این که فقط بلد ن به راحتی دل آدما

را بشکنند حتی نزدیگترین کس آدم هم اینجوریه دیگه چه برسه به غریبه ها

خلاصه دیگه خسته شدم یه مدتی که تصمیم گرفتم اصلا دیگه باکسی درد دل نکنم

اصلا صمیمی نشم . اصلا حرف نزنم .

امروز سر کار که بودم . مثل همیشه پشت سیستمم نشسته بودم دنبال طرحهای جدید..

صدای زنگ به صدادر امد . دوباره خودش بود همون پسر کوچلوی واکسی خیلی

وقت بود که نیومده بود بچها خوشحال شدن دعوتش کردن داخل سایت

همش 8 سال داشت هم مدرسه میرفت هم کارمیکرد

با ناراحتی نگاش میکردم نگاه معصومی داشت خسته بنظر میرسید

میگفت کسی را ندارن که خرجشونا بده . پدرش مریضه. مجبوره که  کار کنه

تو افکار خودم حسابی قرق شده بودم مداد تو دستم خشک شده بود

وقتی بخودم امدم که دیگه رفته بود بی اختیار اشک تو چشمهام حلقه زد

داشت دلم تو سینه خفه میشد اصلا نمیتونستم نفس بکشم

دوباره شروع کردم به غرر زدن .....................

آخرشم به این نتیچه میرسم که خدای هم هست همه اینا رامی بینه

خدایا خودت کمک کن مگه ما را دوست نداری؟!

خوب یه عده بدن به اونا هم کمک کن خوب بشن بدونند که هیچی به اندازه

خوبی قشنگ نیست..........

عجب صبری خدا دارد" اگر من جای او بودم"که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری

پوشیده از صد جامه رنگین"آسمان را واژگون مستانه میکردم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 0:31  توسط مسا فر  | 

 

 

نور می بارد از آسمان

نور می بارد بر اهل خدا

بر دلدادگان نور. دست شستگان زمین

نور می بارد بر اهل خدا. از زمین کنده شدن

نور دیدن دویدن بسوی نور بی مهابا رفتن سوی او

می خواند خدا ما را.......

سرد است زمین من غریبم

در این شب تاریکی بی تو اسیرم می جویم از عشق کریم

سردم شده در این زمین سرد

غریب و تنها می جویم در شب نور از نوره خدا

آه ای معشوق من بیا

امروز من رهایم از عشق تو لبریزم اشکایم را نمی بینی؟

از عشق تو جاریست از دوری تو بی تاب است

من سردم شده در این زمین سرد غریب و تنها می جویم در شب

نوری ازنور خدا

آیا بینای هست که ببیند تو را در این زمین سرد

سرد است زمین نگاها یخ زده تو رانمی بینند

تو را نمی فهمند من دراین یخبندان غریبم ...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 22:28  توسط مسا فر  | 

 

هروقت ازرو پل هوایه سر خیابونمون ردمیشم بهش نزدیک میشم ومبینمش حسش

 می کنم ....الان دیگه هوا سرد شده اون هم دیگه خوابه

وقتی تابستون بود از بزرگی و زیبایش به وجد میامدم

میدیدم که چقدراستوار و زیبا ایستاده با شاخ و برگهای کشیده به سوی اسمان

مثل دستانی که بسوی خدا دراز شدن و عبادت میکنند

اینقدر شاخ و برگهاش زیادبود که تمام دور تادور پل را دربرگرفته بود

گاهی که ناراحت بودم تازه یادم می افتاد باهاش درد دل کنم

وقتی از کنارش رد میشدم یه نگاهی بهش میکردم ناخوداگاه بوقض گلوما میگرفت

 بهش سلام میدادم بامهربانی منا نگاه میکرد

گاهی وقتها هم شاخهاشا تکان میداد

خیلی باهاش دوست بودم دیگه شده بود سنگ صبورم . حسش میکردم

وقتی باهاش حرف میزدم قلبم میلرزید

حالا که زمستون شده احساس میکنم

خستس حسابی از سرما کرخت شده ولی باز وقتی از کنارش رد میشم

منا حس می کنه نگام میکنه باز بهش سلام میدم امروز بهش گفتم ای کاش بیشتر

حست میکردم. از دست ادماخسته شدم .امروز دلم خیلی پره اخه خیلی تنهام ............

یادمه یه دوستی میگفت اگه میخوای خدا را بشناسی باید به طبیعت نزدیک بشی

آره راست میگه پاک ترین صادقترین و مهربان ترین موجودات زنده همین طبیعت

که محبت میکنه بدون اینکه توقعی داشته باشه

عشق واقعی را باید از اونا یاد گرفت چون اونا خودخواه نیستن مثل ما

ما اگر به کسی لطفی میکنیم آخرش همش بخاطر خودمون بوده و همش توقع داریم.

میشه با اونا حرف زد بدون اینکه از حرفای ادم سو  استفاده کنند

مهربان و صمیمی به همه حرفهای ادم گوش میدن...............

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:41  توسط مسا فر  | 

 

خدایا مرادریاب

دوباره خسته تر از همیشه به سویت می آیم

خدایا در را باز کن این منم پشت در رحمتت

چشم به آسمان دوختم و صدایت میکنم بشو صدایم

ای مهربانترین مهربانان

خودت گفتی فقط کافیه صدات کنیم اجابتمان میکنی

من با تمام وجود میخوانمت

این بنده سرا پاتقصیرت را دریاب ای رب من

من راه را باز اشتباه رفتم باز از راه تو منحرف شدم

به جستجوی تو بودم ولی قرق دنیا شدم یادم رفت تو هستی

یادم رفت از ته دل تو را بخوانم هرشب به عشق تو گرییه میکردم

هرشب به یاد بزرگی تو بدنم میلرزید مدتی بود یادم رفته بود با معشوقم باشم

گرییه کنم با تو حرف بزنم باز درگیر مسائلی دنیای بودم وقتی ناراحت میشدم همه 

چی را مادی میدیدم یادم رفته بود که تو هستی از بیگانه طلب یاری میکردم

من ترا دارم من که تنها نیستم فقط یه پرنده خسته با بالهای شکسته

این پرنده از تو میخواد در رحمتتا باز کنی اونا راه بدی به خانه معشوق...............

 

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که

عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را

صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي

 مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط

کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 21:3  توسط مسا فر  | 

 

 

از چه كسي بايد پرسيد كه سرزمين مهربانيها كجاست از چه كسي بايد پرسيد كه

سرزمين مهر و وفا كجاست سرزميني كه نام ان محبت است و صفا در آن ريشه

دوانيده سرزميني كه در آن اعتماد و آرزو وجود دارد؟

کاش می شد تا شقایق ها گریست کاش می شد یک تبسم آفرید

کاش می شد چون ستاره پاک بود آسمان را با صداقت دوست داشت

کاش می شد با سحر بیدار بود در سکوت شب امید صبح داشت

 

وقتی خداوند از روح پاک خود به کالبد بی جان ادم دمید، با دمیدنش تمام صفات

 زیبایش را هم به ما انسانها که اشرف مخلوقات هستیم هدیه کرد درمیان ان همه

صفات خداوندی عشق والا ترین و مهمترین و با ارزشترین ارمغانی بود که خداوند عالم

 به ما بنده گانش ارزانی کرد و ادم بنی بشر را جانشین خود ساخت.

وما انسانها همه ذاتا دارای عشق(همان پرستش ذات احدیت) هستیم اما بطور

ناخواسته و ندانسته از عشق این رحمت الهی غافل شده ایم و عشق خود را بطور

غلط به چیزهای اطراف وعقاید پوچ خود که بی روح و زایدند سوق داده و ظاهرا وسیله

 ی راحتی و ارامش ما هستند، سپرده و عشق پاک و مقدسمان را در میان میله

 های سرد وآهنینی که زندان قلب و مغز و روحمان ساخته ودر حبس کرده ایم و این

 بی رحمی نسبت به خودمان را روز بروز افزایش می دهیم و عالم بشریت همگان در

 اتش جهل و نادانی و کبر و خودخواهی بطور یکسان می سوزد و جالبتر این است که

همه از این ظلم و بی عدالتی در مورد خود اگاهیم باز به بی مهریهای خود نسبت به

یکدیگر اسرا می ورزیم واز کرده های خود دفاع می کنیم اگر غیر از این بود که در

جهان این همه فقر و فحشاو شکنجه و کشت وکشتار وتبعیض نژادیی نبود و همگان

 به اصلیت خود که یکتا پرستی و عاشق شدن به معبود بود باز می گشتیم و همگان

 در صلح و ارامش و امنیت به زندگی در کنار هم ادمه می دادیم و این همه با عشق

بیگانه و دور نبودیم ومجبور نبودیم قصه ی عشق را شبانگاهان به گوش فرزندانمان

زمزمه کنیم تا یادش را در ذهن فرزندانمان به صورت تئوری هک کنیم، بلکه عشق را به

 یکدیگر پیشکش می کردیم و اینطور در عطش عشق به دریای خشکیده ی دلهایمان

قایق ناامیدی را روانه نمی کردیم و برای اسوده شدن از وجود هم به اسایشگاه ها و

 سالمندان و غیره و غیره پناه نمی بردیم و به دنبال عشق در خرابه های دل به اینسو

 و انسو سرگردان و حیران نبودیم بلکه قلبی سرشار از عشق و محبتی را به هم

نوعانمان هدیه می کردیم و همگان به یک جهت یعنی خدا پرستی گام بر می

داشتیم و خدای عشق را ستایش می کردیم و برای خود بهشت برینی را می ساختیم .

بدون عشق تمام برنامه های نظام بشریت به نابودی و نیستی و فنا کشیده خواهد

شد و دنیا و اخرت همه ما انسانها به جهنمی سوزان تبدیل خواهد شد.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم داداند واندران ظلمت شب اب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بودو چه فرخنده شبی ان شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد ازین روی من و اینه ی وصف جمال که در انجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اینها به ذکاتم دادند

هاتف ان روز به من مژده ی این دولت داد که بدان جور وجفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبریست کز ان شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:23  توسط مسا فر  | 

 

 

محل کار من تو یک ساختمان 10طبقه هست که ما تو طبقه 9هستیم

چند روز پیش بطور اتفاقی چشمم به صحنه بیرون پنجره افتاد

یک پیر مرد از پنجره آویزان شده بود و داشت شیشه های ساختمان را پاک میکرد

قلبم یه لحظه ریخت و مات و مبهوت به این صحنه نگاه می کردم

یک دفعه دوستم با صدای بلند گفت آخه بچه ها نگاه کنید بیچاره پیرمرده!

وای الان می افته و شروع کرد به دلسوزی کردن ، که بیچاه پیر مرده با این

سن و سال باید این کارهارا بکنه . اگه بیفته چی ؟!

چرا مسئولای ساختمان همچنین انتظاری از یک پیر مرد دارن

من هم با ناراحتی به اون صحنه خیره شده بودم با خودم فکر میکردم چرا باید آدم تو این سن

این کارهای سخت و خطر ناک را انجام بده اگه بیفته چی میشه آیا ارزش داره آدم بخاطر

مقداری پول کمی که می گیره جان خودشا به خطر بندازه ؟

خوب اینقدر وضعیت اقتصادی خانواده ها بد شده که هر کسی در هر سنی باید کار کنه

کار کردن بد نیست اتفاقا خیلی هم خوبه ولی نه تو هر شرایطی

این واقعا ناراحت کنندست . واقعا کاری میشه کرد ؟

نمی دونم ما فقط ناراحت میشیم اون لحظه کمی دلسوزی میکنیم بعد تمام میشه

تو جامعه ما بدتر از اینها هم هست هر روز که از خیابان رد میشم شاهد درماندگی خیلی ها هستم

که با وضعیت بدی در کنار خیابان نشستن.

بارها با خودم می گم اخه مگه اینا خدا ندارند چرا باید این همه تفاوت بین انسانها باشه

چرا بعضی ها حتی به نان شب خودشون هم محتاج هستن چرا حتی باید جایی برای خوابیدن هم نداشته باشن ؟

این دنیای ما حتی به بچه ها هم رحم نکرده بعضی ها شون جایه این که تو مدرسه باشن و بازی کنند با وضعیت بد

تو خیابون درحال التماس به رهگذران هستن تا شاید بتوانند چیزی بفروشن

از همه بدتر که بصورت نا جوان مردانه مورد سوٍ استفاده قرار میگیرن البته اینها همش ظاهر زشت قضیست در پس اینها زشتیهای وحشناکتری هم هست

من هم مثل خیلی ها فقط بلدم غر بزنم و بگم چرا این چیزهای زشت باید باشه ونگران باشم

ولی آیا راه حلی هست ؟!

بنی آدم اعضای یکدیگر ند که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوهارا نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 20:56  توسط مسا فر  |