![]() |
مثل همون قطره باش زلال و بی رنگ و به اعماق درون سفر کن از
چشمه زلال بنوش تا طعم روحت رونچشی. نمی تونی بفهمی چه
چیزی تو رو خوشحال و چه چیزی ناراحتت می کنه نمیتونی بفهمی چه
چیزی برات لازمه حیاتیه. نمی فهمی چه نقشی تو رو سنگین می کنه
و چه حالی تو رو سبک می کنه باید به دیار روح سفر کرد باید کشف
کنیم کجایی هستیم جسممون از چه تار وپودی بافته! باید دریابیم
هوای ما به چه رنگی آفتابی می شه. خاک زمین ما با چه بارونی سبز و تازه میشه
پس خوب گوش کن سکوت کن وقتی ذهن تو ساکته که در هیچ دخالتی
دراون چیزی که می بینی نداری.
در چنین لحظه ای می شه نوای نور رو شنید.بی وزن
بی رنگ. بی هیچ خط و نقش و نگاری. مثل آب که سر شار از زیبای و
زندگیه اما هیچ تصویری در سیمای زلا لش ثبت نشده سکوت شبیه آیه
مثل بارون که تو بارها و بارها باریده قطره های زلال اون رو دیدی ولی
هر بار جور دیگه ایه و همیشه برات گواه زیبایی و سادگیه

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند
.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟
پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.