تبليغاتX
چشم دل بگشا

 

با خرابات نشینی چه کنم با گدا نشسته با شاه نشینی چه کنم

گفت از عشق گدایست اگر شاه شدیم چون شمع خرابات شدیم ماه شدیم

ای عشق من ای عشق من ای عشق من ای عشق من

گفتم تو بگو که من چه بایدبکنم آن چیست بگو که من نباید بکنم

گفتم بنویس که ساکتی دیرشدهگفت دیر نگو بگوزمان پیر شده

گفتم تو بگو که شعر من کافی نیست از حق تو بگوکه قصد حرافی نیست

گفتم چه کنم که باعث قهر علل حق نشود

گفت بیدار بمان که حق نا حق نشود

 

*************

چه دردي است در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن
 
براي ديگران چون كوه بودن
ولي در چشم خود ارام شكستن

براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهای خود همواره بستن

به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:16  توسط مسا فر  | 

 

 

به نام پروردگار مهربان

دست هایت را بر من ببخشایی که دست هایت جریان زندگی ست، قلب تو،قلب

 همه ی زیبایی ها و خوبی هاست .قلبت را معبود مهربانت به تو هدیه داده

است .کاش یک روز آن را حس می کردم .کاش یک روز از آن من می شد

حس می کنم که چشم هایت به صداقت وپاکی آسمان هاست،

احساست مثل چشمه جاریست ،نگاهت را بر من ببخشای که امیدم برای زندگی

 ست، صدایت به نرمی و لطافت گل های سرخ است و غمی در آن پیداست که به

 زردی پاییز است ولی وزش امواجش را هنوز هم احساس می کنم هنوز هم گرمای

 گدازه هایش را در قلبم حس می کنم . حرف هایت به شیرینی لبخند معصومانه ی

کودکان است .وقتی که حرف می زنی من در عمق افکارم رها می شوم و در آسمان

 خیالم به پرواز در می آیم .تو برایم آرزویی هستی دست نیافتنی . تو را تنها در خیالم

 جست و جو می کنم . تو را نمی بینم ولی تو همیشه با منی ! می دانی چرا ؟

توقلب منی ، تو همه ی وجود منی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:40  توسط مسا فر  |