تبليغاتX
چشم دل بگشا
 

 

کودک نجوا کرد خدایا بامن حر ف بزن ، مرغ دریای آواز خواند

ولی کودک نشنید .

پس کود ک فریاد زد خدایا بامن حر ف بزن ، رعد در آسمان پیچید

ولی کود ک گوش ندارد.

کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید

ولی کودک توجهی نکرد.

کود ک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده،یک زندگی متولد شد .

اما کودک نفهمید .

کو دک با ناامیدی گریست ، خدایا بامن در ارتبات باش بگذار بدانم اینجایی.

بنا برین خداپایین امد و کودک را لمس کرد.

ولی کودک باز هم پروانه راندید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:59  توسط مسا فر  | 

 

 

 

خدایا

...............تو

تنهاترین تنهایی

تنها ترانه زیبای خلوت و سکوتم.

یگانه محرم استماع هق هق ناله های شبانه ام و یکتا نوازش گر پریشان حالی و شوریدگی هایم.

تویی که صدایم را میشنوی و در ظلمات شب به میهمانی خود رهنمونم میداری.

تویی که این ناخوانده میهمان را به گشاده رویی میپذیری و حبیب خود میخوانی.

الله به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس

هر کس به کسی و حضرتی می نازد جز حضرت تو ندارد این بی کس کس

تویی که عاشقانه به زجه های این شیدای رسوا گوش فرا میدهی و در سکوت شب از ترس بیداری همسایه ها نمی گویی:

دیگر بس است..............

خسته شدم.........................

هیس......................................

تویی که سیلاب اشکهایم را به نظاره مینشینی و از غربت هر دوتامان آرام و بی صدا می گریی.

نخست برای غربت این بنده از همه جا رانده

سپس برای غربت خود در میان این آدمهای وا مانده

که نه رسم بنده گی و میهمان بودن را بجا می آورند و نه حرمت خالق و صاحب خانه را نگاه میدارند.

و همین است گواه و شاهدی بر تنهایی تووووووووووووووو

************************

گونه هایم خیس واز چشمانم راهیست به ملکوت زیبای تو.

چرا که این چشمه جوشان عشق در لحظه لحظه ی میهمانی تو از برای وصال و کامیابی در قلیان و جوشش است تا حتی تو را به میهمانی خودت ببرد.

یا رب زتو آنچه من گدا می خواهم افزون ز هزار پادشاه می خواهم

هر کس ز در تو حاجتی می خواهد من آمده ام از تو ترا می خواهم

و آنگاه که بغض غصه هایم خالی میشود سر بر دوشت می نهم و تو آرام با سر انگشتان زیبایت پریشانی موهایم را نوازش میکنی که تو نوازنده غریبان و من غریبم

الهی دردم دوا کن که تویی طبیبم

ای دلیل هر گم گشته

سپیده دمان است و من از میهمانی خدا سرمست و خدا از میزبانی من دلتنگ

چرا که تمام غمهایم را به رسم رندان(یک به صد)به او دادم

باشد که از خزانه ی غیبش دوا کند.

(زیبا سیرتان در پناه اویند) یا حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 21:5  توسط مسا فر  | 

 

 

می آیم به سوی تو فقط به سوی تو

دیرزمانیست که در تنهای هام ترا می جوستم .وتو در من بودی

من غافل از وجود تو ‍! جستجو می کردم ترا در جای دیگر!

می آیم می آیم به سوی تو همه چیز را همه کس را رها میکنم

می جویم ترا می خوانمت

وفتی دلتنگ می شم و از شدت درد اشکهایم جاری میشود وصدای

شکستن فلبم را می شنوم تنها به تو پناه می آورم ا ی معبود من

با دیدگان اشک الود چشم به در گاه تو میدوزم تا دلم را آرام کنی

مرحمی باشی براین فلب خسته من

تو ازهمه چیز خبر داری از احوال دل من آگاهی می دانی که

این دل من چقدر سادست می دانی که بخاطر صداقتش بارها

شکسته

بارها خواستم بی پر وا از جاده زندگی گذر کنم به این فرازو نشیبها

هیچ اهمیتی ندم و بگذرم . وای از این دل من از این دل بی طاقتم

وقتی به راهای سخت می رسم صدای طپش هاشا میشنوم صدای خرد

شدنشا صدای گریه هاشا ...دیگه نمی شه جلوتر رفت دوست دارم

بگذرم برم اما امان نمی ده تا میام بخودم بیام زمین خوردم وحسابی

زخمی شدم ... التماسش می کنم اخرش به تو متوسل می شم چون

حر ف منا گوش نمی ده......

خدای من بهش آرامش بده خدای من او ن خیلی درد داره بهش بگو

صبر کنه . واقعیت را همون جوری که هست قبول کنه

بگو بگو بگو فقط عاشق تو باشه و بس ........

می آیم به سوی تو فقط به سوی تو ای آرامش بخش این دلی غمگین من

 

برای آخرین بار خدا کنه بباره تو این شب کویری یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من تو راندیدم انگار بگو بگو که هستی برای آخرین بار

وقتی دوری تنهای نزدیکه قلبم بی تو میترسه تاریکه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 23:18  توسط مسا فر  | 

   

عاشق بمان

مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه

عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت

را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی

محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون

و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد

می رسند در رساندن دم به بازدم

عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی

کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت

عشق روح خود کند .

کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس

پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی

خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند

در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت

و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی

نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان

باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....

 

خدايا! جسم من دشتي است ... كه بذر نيكي در آن مي كارم و با نام تو آن را آبياري

 مي كنم تا گل عطرآگين حضورت در قلبم برويد. خدايا! چون ماهيان كه از عمق و

وسعت دريا بي خبرندعظمت عشق تو را نمي شناسم فقط ميدانم... كه معبود اين

دل خسته هستي واگر ديده از من برگيري خواهم مرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:5  توسط مسا فر  | 

 

  

 

 خدایا تو بگو من چطور فقط عاشق توباشم

بگو چطور اسیر این دنیای مادی نشم

از عشق تو دم میزنم ولی هزاران بار دور ازتو هستم

عاشق تو خودش را درگیر دنیا نمی کنه

عاشق تو فقط تورا می بینه وابسته به قراردادهای دنیایی نیست

عاشق تو غمگین نیست از نارسایی های مادی ،

تورا دارد و بس و سیراب سیراب ازهمه چیز

اخه من کجا اینچنینم

دوست دارم تورا ،دوست دارم عاشق واقعی باشم

ولی همچنان سرگردانم اسیر مسائل مادی هستم دم از عشق تو می زنم

ولی تا یه مشکلی پیش میاد کم میارم کسی نیست کمک کنه احسای تنهای

میکنم

یادم میره تو کس بی کسونی تو همه کس منی کسی که تورا داشته باشه

دیگه احتیاج به هیچ کس نداره

ای خدا فقط تو هستی وبس تنها تو حقیقتی هر چیزی غیر از تو عاری از حقیقته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:16  توسط مسا فر  |