تبليغاتX
چشم دل بگشا
 

با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم  و زمان را با صدایت می گشایی

چه ترادردی است  کز نهان خلوت خود می زنی آوا و نشاط زندگی را از کف

من می ربایی ؟   در کجا هستی نهان ای مرغ  زیر تور سبزه های تر

یا درون  شاخ های شوق ؟ می پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می شویی کنار چشمه ارداک بال و پر؟

هر کجا هستی بگو با من  روی جاده نقش پایی نیست از دشمن

افتابی شو            رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر  

مار برف از لانه اش بیرون نمی اید   و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا

روز خاموش است آرام است   از چه دیگر می کنی پرواز؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 22:50  توسط مسا فر  | 

 
منادی می کند در شهر امروز
 
که خون عاشقان بر گردن دل
 
چه می خواهی از این خون خوردن دل .
 
هیچ نگفتیم و آرام که شدیم ، لب بر آوردیم :
 
که این روز ها جای خیلی چیز ها خالیست و جای برخی از نَفس ها خالی تر .
ذکرشان چه سود.
 
آری ؛ که بر فقر وجودشان در جمع ها بیشتر رخ می نماید
 
این روزها جای خالی آدمهایی که شئونات انسانی را رعایت می کنند بسیار خالی
است .
 
و بدین سان در جمع مردمی جایی برایشان باز نمی شود . و به دشتستانها و
 
کوهها قدم می نهند و دل به کویر ابدیت می زنند .
 
برای فکرشان ذکر می گویند و در تنهایی سکوت و تفکر قوام می آیند و شکلی می گیرند
 
 
میان اشکال . رشد می کنند ، نه به سان گلی یا جوانه ای گندم
 
آری اینک زمانی است که جای ارزشهای انسانی با زد ارزشها عوض شده
 
پاکی و درستی به سان افسانه پیوسته و دیگر باور نمی توان داشت که دنیای ناقص
 
ما زمانی سیمای درستی ببیند
 
انگاراین زمان مادی رو به سوی انهتاد و نابودی می رود
 
آدمی آنقدر درباتلاق دنیایی فرو رفته که امیدی به سبک بالی نیست
 
خیلی زمان است که مهربانی قهر کرده
 
بنی ادم اعضای یکدیگر..... سعدی هم خیلی وقته تکه پاره شده فقط تبدیل به یه
 
نقش خط خطی شده روی کاغذها جا مانده
 
و واژه مقدس عشق را بر روی هر هوس بی سرو پایی می گذارن
 
و امروز رعایت شئونات انسانی نشانه عقب ماندگیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:41  توسط مسا فر  | 

 

زندگی

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره


وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هرکسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش

تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:25  توسط مسا فر  | 

 

 خواب ديدم كه با خدا مصاحبه می كردم ...

 خدا از من پرسيد: « دوست داری با من مصاحبه كنی ؟»

 پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد »

 لبخندی زد و پاسخ داد :

 « زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری     از  من بپرسی؟»  

 من سؤا ل كردم: « چه چيزی درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟ »

 خدا جواب داد :

 « اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و

 دوباره آرزوی اين را دارند كه روزی بچه شوند »

« اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول

 خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند »

 « اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای

  كه نه در حال و نه در آينده زندگی می كنند »

« اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای

 می ميرند كه گويی هرگز نزيسته اند »

 دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....

 سپس من سؤال كردم :

 « به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند ؟ »

 خدا پاسخ داد :

 « اينكه ياد بگيرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد.تنها كاری كه

  می توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند »

 « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند »

 «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است

ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فردغنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه

نيازمند كمترين ها ست »

 « اينكه ياد بگيرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز

نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند »  

« اينكه ياد بگيرند دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند »

« اينكه ياد بگيرند كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند »

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی كه به من داديد سپاسگذارم »

و افزودم: « چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند ؟ »

خدا لبخندی زد و گفت :

« فقط اينكه بدانند من اينجا هستم »

« هميشه ... »

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:43  توسط مسا فر  | 

 

 

يادت هست گرييه هاي شبانه ام را كه از درد دوري تو مثل ابر بهاران  ميگريستم

حال از درد فراق تو مي گريد از درد دوري تو ا از درد اين كه جاي تو به بي گانه پنهاه

برده روزهاي با تو بودن را چه راحت تسليم روزهاي بي مقدار روز گار كردم

چه راحت بر باد تكيه دادم ودر قلب خود يك خانه شيشه اي بنا كردم كه

با ضربه سنك كودكاني خرد شد و شكست!

اين بار به نا كجا آبادي رفتم كه تا ته وجودم گريستم ولبريز ازدرد با ز مي گردم

حال بقضي سنگين گلويم راگرفته دوباره اشكها راهي در چشمانم پيداكرده

درد عظيمي در دلم فرو افتاده دوباره سنگي درد ناك شيشه هاي قلبم را به نشانه

رفته باز بعد از مدتها مي نويسم باز از درد تنهايي !!!!!!!!!

خدايا ! از پس اين همه سال اعتراض ، امروز "سكوت بلند" را برگزيده ام و صبورتر 

ميشوم و هر روز را بي اميد اجر صبري كه برگزيده ام طي ميكنم . روزگار روز به روز

سخت تر مي شود . خدا را شكر ، گله اي نيست . نان بخور و نميري هست . غم ها

 اگر از حد مي گذرد ، كنايه هاي عزيزان اگر بيشتر مي شود ، فرصت ها اگر از

،دست مي رود ، دردها اگر سر بر مي آورد ، اشك ها اگر سرازير مي شود آه ها اگر

سينه سوز مي شود و اگر هزار كوفت و زهرمار ديگر بر سرم خراب مي شود ، خدا را

شكر گله اي نيست ! حرف زيادي براي گفتن و نوشتن ندارم اين بار . سكوت كه در

وجودم ته نشين بشود ، همين !درد و دل هاي خودم با خودم هم فراموشم مي شود

 خدايا هميشه به ناكجا آباد فرستادي مرا و راه را نشان ندادي اما اين بار مي خواهم

سرم را بياورم نزديكتر و بلندتر نگاهت كنم . انگار كمي عجيب تر از من شده اي نه ؟ خدايا تا فرصت اعتراض را براي خودم گذاشته ام بگذار اين آخرين دردها را كه بر دلم

نشسته است با تو بگويم كه اگر به " سكوت بلند " ، تلخ سلامت !كنم ، ديگر با تو هم حرف نخواهم زد

،خدايا چرا فريادهايم را نشنيدي ، تو كه مي گويي از سكوت يك سنگ مدح خويشتن

 مي شنوي ؟ چرا اشك را بر گونه هايم نديدي تو كه جنبش كوچك ترين جنبنده را

مي بيني ؟ خدايا ! هزار " خدايا " دارم كه بگويم ولي بغضي كه بي موقع مي آيد

سراغم و قطره اشكي كه عادت كرده است دور از چشم غير ، آرام پائين بيايد ، رسوايم مي كند و من ناگزير به

!سكوت مي شوم

اين روزها وقتي با ديگران هستم ، آدمي مي شوم كه نه خودم مي شناسمش و نه

ديگران باورش مي كنند ! اين زندگي به جبر تو يا اختيار خودم ، ديگر دارد روز به روز

كمرنگ تر مي شود . هرچه هم زور مي زنم پر رنگش كنم انگار نه انگار . انگار به گناه

 من ، هركه را كه بر سر راهم قرار مي گيرد را نيز با من بر سر دار مي بري ! اين يكي

 را بگذار و بگذر كه من حساب او .را نيز مي دهم . تنها گناهش شايد اين است كه

من گمان كردم نگاهش آشناست باور كن چيز زيادي نمي خواهم ، همان را كه بود به

 او بازگردان كه پريشانيش ...پريشانترم مي كند ! به قول "اخوان ثالث " من امشب 

آمدستم وام بگذارم! ديگر چه فرقي مي كند من يا تو خداي من ، كداميك مختارتريم

همه چيز و همه كس اسير تكرار و يكنواختي مي شوند همانطور كه من براي من در

دور باطل افتاده ام ! دست كشيده ام از هرچه كه شايد روزي فريبم بدهد به شادي

اي كه عمرش به درازاي برگ گلي است در آفتاب سوزان و من باز خنده بر لب هايم

بماسد و غم اقتدارش را به رخم بكشد ! خدايا گيجم كرده اي با اين همه چراغ قرمز

كه راهم را به هرسو بسته اند . براي مني كه عمري قانون شكني كرده ام چراغ

قرمز حرف تازه اي ندارد ، فقط اين همه ، گيجم كرده اند و گرنه از پس آن چراغ قرمز !

بزرگ و براق كه زل زده به چشم هايم خيلي روز پيش عبور كرده بودم

!اما من مي گريزم . تو خود خوبتر مي داني كه من روزي مي گريزم احساسات كه

غليظ تر مي شوند از بار كلمات ، من راضي نمي شوم به قطار نوشته ها ، نم نم

اشك ها و سر به آسمانت بلند كردن . به راستي خدايا به كدامين گناه از پس هزاران

 روز پيش ، از همان روزها كه كودك بودم ، مرا اسير غم هائي كردي كه فقط و فقط تو

مي داني و من ؟ خدايا به روز وعده داده ات قسم ، اگر به روز حساب پاسخي براي

اين همه علامت

!سوال و تعجب نيابم ، ادعاي عادل بودنت را شك مي كنم

خدايا ! اين من ، چون گنجشككي خيس ، خسته ، گشنه ، پرشكسته ؛ به پشت

پنجره ي تو به پناه آمده است . خدايا ! شايسته ي هيچ يك از صفات !تو نيست كه

پنجره را نگشائي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:21  توسط مسا فر  | 

 

Remember That silence is same times the best answer

به یاد داشته باش خاموشی گاهی بهترین پاسخه

Live a good honarabel life than when you get old and

think back youll be abel to enjoy it a second time

نیکو و آبرومند زندگی کن انگاه به وقت سالخردگی هنگامی که به گذشته بیندیشی ازندگی ات

دیگر بارلذت خواهی برد

سه اصل را دنبال کن

fillow the three R s:

محترم داشتن خود

Restpact for self

محترم داشتن دیگران

Restpact for others self

جوابگو بودن در قبال تمام کنش های خود

Responsibility for all your actions

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:12  توسط مسا فر  | 

 

زندگی بوم نقاشی است که در آن از پاکن خبری نیست

اشو زندگی را چون نیروفر آبی می داند و می سراید

زندگی را به تمامی زندگی کن

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی ازآن باشی

همچون نیلوفری باش در آب

زندگی در آب بدون تماس با آب

زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریا ضیات

ریاضیات وابسته به ذهن اند

و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند

سپس ادامه می دهد

زندگی سخت ساده است

خطر کن

وارد بازی شو

چه چیزی از دست می دهی ؟

با دستهای تهی آمده ایم

و با دستهای تهی خواهیم رفت

نه . چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

و فرصت به پایان خواهد رسید

آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است

سپس در پایان خواهد رسید

مرگ تنها برای کسانی زیبا ست که

زیبا زندگی کرده اند

از زندگی نهراسید ه اند

شهامت زندگی کردن را داشته اند

کسانی که عشق ورزیده اند

دست افشانده اند

وزندگی را جشن گرفته اند

پس !

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:45  توسط مسا فر  | 

 

لحظاتي را طي كرديم تا به خوشبختي برسيم,اما وقتي رسيديم فهميديم

خوشبختي همان لحظات بود

قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کني.

کوچکترين انسانها کساني هستند که براي به دست آوردن ديگران ، خودرا

هم عقيده و هم فکر با او نشان مي دهند

جهان چيزي جز بازتاب ضمير درون نيست

يادتون نره هرجا هستيد توي همون لحظه كاري كنيد كه بعدا" پشيمون نشيد

وقتي مي خوايد به فقيري كمك كنيد و ماهي دستش بديد به جاي

اين كار ماهي گرفتن يادش بديد

به آنها که در زمینند رحم کنید تا آنکه در آسمانهاست به شما رحم نماید!

هر دری را با كلیدی می گشایند، با كلید درستی و راستی درهای دلها را به روی

خود بگشایید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:44  توسط مسا فر  | 

 

امشب در سر شوری دارم ،

امشب در دل نوری دارم ،

باز امشب در اوج آسمانم

امشب تولد حضر ت علی ، چه شبیست امشب تولد بهترین مرد تاریخ

مهربانترین انسان و عادلترین حاکم

خیلی ها امشب را جشن میگیرن مثل همسایمون که هر سال سنگ تموم میزاره

خوب خوبه ارزش داره ولی خیلی کمه خیلی کم

البته اعتقاد من اینه، حضرت علی یارو یاور کودکان یتیم بود دست یاری به سو ی فقرا می داد

ولی ما چی فقط فقط یاد گرفتیم جشن بگیریم دل خودمونا خوش کنیم ، حا لا هم یه سری از دوستا

و اشنا ها را دعوت کنیم و شادی مونا با اونا شریک بشیم

یعنی این کافیه یعنی حضرت علی اینا میخواد ؟

چرا ما اونا الگو قرار نمی دیم میگیم حضرت علی همراه انسانهای بدبخت بیچاره بود

ولی چرا ما نیستیم؟؟؟؟

بارها ازخیلی ها پرسیدم حتی به خانواده خودم اعتراض کردم ترا خد ا عوض این همه خرج

بی خودی کردن برید به فلان پرورشگاه کمک کنید برید دست نوازش به سر بچه های یتیم بکشید

یه عالمه ما تو شهرمون فقیر داریم اگه راست میگید یه گوشه ای از این ریخت پاشهای بی خودی را

برای اونا خرج کنید ؟

آه ، فقط آه که هیچ سودی نداره آخرش معلوم میشه فقط برای کلاس گذاشتن و چشم هم چشمی

میان اینقدر خرج می کنن مثلا داریم مهمانی میدیم و جشن میگیریم برای حضرت علی

نمیدونم چی بگم، دیگه گریم در امده از دست این ادما

وقتی هم اعتراض میکنی ، آخرشم خودت ماخزه میشی؟

گذشته از این گلایه ها که حسابی تو دلم موند بود اخرشم تو وبلاگم نوشتم

تولد این امام بزرگورا را به همه تبریک میگم امیدوارم همه علی وار باشن

 

من آن درویش را گویم که از دل میکشد آهی

بسی دزدان ره هستن که میمانن به درویشان

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:27  توسط مسا فر  | 

 

 

وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره رو باز کن.یه نگاه به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب آفتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن ناخودآگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه روحت به پرواز در میاد.میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.یه لحظه چشاتو ببند.آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات جاری شد بی خیال بذار ببارن.اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله بامشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی.وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار باامید و توکل بیشتر .سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی و یادت باشه هیچ وققت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:8  توسط مسا فر  | 

 

دیگه داشتم می رفتم بعد از دو سال دیگه زمان من برای انجا موندن تمام شده بود

یعنی وقت رفتن بود.بچه ها از رفتن من بی تابی میکردن گاهی هم اشک تو چشاشون جمع

می شد می زدن زیر گرییه حال و وضع من هم بهتر از اونانبود ولی من قیافه جدی به خودم

می گرفتم بهشون میگفتم بی خیال بچه ها رسم روزگار همینه هر امدنی رفتنی داره تو این دنیا

هیچی و هیچکس برای آدم نمی مونه و این شعر خیام را براشون می خوندم

در یاب که از روح جدا خواهی شد

در خانه اسرار فنا خواهی شد

می خور که به زیر گل خواهی رفت

بی مونس و بی رفیق و بی همدم خواهی خفت

خلاصه تو این مدت که با هم همکار بودیم رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم و شریک تمام

غمها و شادیهای هم بودیم

یادش بخیر همیشه من اونا را مجبور می کردم نرم افزارهای جدید یاد بگیرن و کتابهای مختلف بهشون معرفی می کردم . به من میگفتن که خیلی ریس بازی در میاری ولی اخرش

حرف منا گوش میکردن نا سلامتی به قولی من خیرو سلاحشونا می خواستم دوستم گاهی به

شوخی می گفت ای پیر فرزانه پندی ده من هم که از رو نمی رفتم ٍ ازنظر سنی که هم سن سال بویدم ولی من به قول

سپیده خیلی پرو بودم

.روزهای خوبی با هم داشتیم وقتی که من حالم بد میشد مثل پروانه دور سرم

می چرخیدن و نگرانم بودن سپیده که می گفت عاشق منه ولی من معشوقه پررویی بودم همش ازیت ش میکردم

ولی خیلی دوسش داشتم همش شوخی بود

به قول مدیر نگار بچه ها بودم

بیشتر موقعه ها شعر حافظ و مولوی و سعدی را می خوندیم منم که عاشق مولوی و حافظ بودم

میشه گفت در اصل اونجا گرایش به شعر و شاعری پید ا کردم مدیر شرکت که حافظ را

از حفظ بود. وقت استرا حت که میشد برامون حافظ می خوند

خلاصه دوستای خوبی داشتم از صمیم قلب دوستشون دارم تو این .دورزمونه که دوست

خوب داشتن کیمیاست خوشبختانه خدا این شانس را بهم داده بود

ولی الان که دارم از شون جدا می شم ! به هر حال چاره ای نیست بقول یکی از

دوستان که می گفت سعی کن به چیزری عادت نکنی

به قولی هم آدم باید گاهی ساحل امنشا ترک کنه دل به دریا طوفانی بسپره شاید ساحلی

امنتر از ساحل خودش پیدا کنه رسم زندگی همینه

این چهره ی خوب ماجرا بود البته چهر بدش که خیلی ناراحت کنندتره. که همه ما یه

جورایی درگیر ش هستیم تو این جامعه هر جا بری تا بخوایی حقتا بگیری حقتا حسابی

نا حق می کنن حالا بعضی ها ادعا دارن که خوبن شعارشون اینه که نباید دلبسته

دنیا شد . درست همینا به ادم از پشت خنجر میزنن ! دیگه چی میشه گفت!

خوب یا بد ما تو ی این جامعه زندگی میکنیم باید واقعیت را قبول کنیم

انسان موجود عجیبیه وقتی تو جایگاه مادی بالایی قرار داره دوست داره هم نوع های خودشا له کنه

و یه جورایی حس مالکیت داره اینقدر مغروره که یادش میره این غررورش به دیگران ضرر میزنه

که البته یکی از فربانیهای این غرور من بودم که باعث شد از دوستام جدا بشم ادم مغرور حتی نیت

خیر را هم تشخیص نمی ده و چشماشا به واقعیت می بنده

البته تو این وسط کسایی هم پیدا میشن که نیت خیر دارن بدون هیچ توقعی به ادم کمک می کنن

اینا همون انسانهای الهی هستن که به قول استاد (نچسبیدن به زمین ) و از کمک به دیگران لذت می برن

هر چی بود تموم شد من دوباره باید سرا غ کار جدید برم و دوستای جدید پیدا کنم .و یه سرنوشت جدید را

تو یه جای جدید تجربه کنم پس یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:8  توسط مسا فر  | 

 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد را ه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید در خشان بروم

تا زیان را غم احوال گران باران نیست

پارسیان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ زبیا بان نبرم ره بیرون

همره کوکبه آصف دوران بروم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 18:46  توسط مسا فر  | 

 

یه روز بهم گفت:می خوام باهات دوست باشم،آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم.فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 22:59  توسط مسا فر  | 

 

حمد و ستايش مخصوص خدايي است كه خالق جهان است. او تنها صمد در اين پهنه گيتي است بي نياز بي نياز آرام . صبور، مطلق . محبوب و معشوق است. بي پرده از او مي گويم و از او مي خواهم و به شكرانه اعطاي نعمتي چون خودش به ستايش او مي پردازم . اما من سرشار از نياز ، نياز به عشق ، محبت، كرم ،جود ،احسان ،بخشش . نياز به او كه اگر يك لحظه در وجودش ترديد كنم همه چيز مي لغزد و از بين ميرود . به همه عالم مي نگرم در ميان ستارگان در ميان كوهها ، جنگلها ، درياها ، گلها ، و ..... او همه جا هست اما من كجاي اين جهان جا دارم ؟ من سرشار از نياز به كدامين مامن پناه مي برم ؟ كدامين آغوش پذيرايم است ؟ و كدامين صدا به نجواهاي شبانه ام پاسخ مي دهد؟ تو تو تو و فقط صداي تو را مي شنوم كه من را مي خواني و اميد به ادامه اين راه را در من زنده مي كني ! با من باش ! با من و دوستانم وهمه آنهايي كه به نداي درونشان گوش مي دهند و تو را صدا ميكنند..... خدای من !
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطره خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است ، نه بایسته تو
.
وکاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، ونه به وسعت بی کرانگی تو
.
وکجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست ؟
پروردگارا
دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر

می خواهم آنها را بشمارم

دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده

می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم

و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده

چون می خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنویسم

به نام آفریننده من وتو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:36  توسط مسا فر  | 

 

خدایا تو بگو من چطور فقط عاشق توباشم

بگو چطور اسیر این دنیای مادی نشم

از عشق تو دم میزنم ولی هزاران بار دور ازتو هستم

عاشق تو خودش را درگیر دنیا نمی کنه

عاشق تو فقط تورا می بینه وابسته به قراردادهای دنیایی نیست

عاشق تو غمگین نیست از نارسایی های مادی ،

تورا دارد و بس و سیراب سیراب ازهمه چیز

اخه من کجا اینچنینم

دوست دارم تورا ،دوست دارم عاشق واقعی باشم

ولی همچنان سرگردانم اسیر مسائل مادی هستم دم از عشق تو می زنم

ولی تا یه مشکلی پیش میاد کم میارم کسی نیست کمک کنه احسای تنهای

میکنم

یادم میره تو کس بی کسونی تو همه کس منی کسی که تورا داشته باشه

دیگه احتیاج به هیچ کس نداره

ای خدا فقط تو هستی وبس تنها تو حقیقتی هر چیزی غیر از تو عاری از حقیقته

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:23  توسط مسا فر  | 

 

بالخره رفتی ؟! ولی بودن و نبودن تو فرقی به حال من نمی کرد

بودنت یک دردی بود و رفتنت هم یه درد دیگه

وقتی رفتی گریه کردم ! ولی نمی دونم چرا؟!

همش گریه می کردم قلبم گرفته بود کوه غم در دلم سنگینی می کرد

وقتی به یاد گذشته ها می افتادم چه ظالمانه سه پرنده کوچک را در قفس کرده بودی

و راه آسمان را ار نگاهشان دزدیده بودی . و چه مغرورانه فکر می کردی که همه چیز

ماله تو هست حتی هیچ کس حق نفس کشیدن را هم ندارد

دل سنگت ازچشمان پرخون پرندهای کوچک هم به رحم نمی آمد

وهمچنان شلاق خود خواهی را برسر شان می کوفتی

و آنها زخمی و خسته تر از همیشه چشم به آسمان می دوختن شاید

ماه تنهای آسمان نور امید را در دلشان بتاباند

حالا دیگه از اون دوران خبری نیست

پرندها بزرگ شدن و تو هم رفتی با تمام سنگ دلیهایت زیر خاک

مدفون شدی

آه من گریه می کنم فقط به بی کسی خودم فقط به این که تو نفهمیدی که چگونه

زندگی کنی

ندانستی محبت چیست ! بادلی از کینه ونفرت رفتی

ما که همیشه تنها بودیم با رفتن تو تنها تر نشدیم

حا لا دیگه همه چی را میبینی دیگه ار همه چی خبر داری

حالا ببین که چی کار کردی هنوز هم جای ضربات کینه و خود خواهی هایت مانده

و هنوز هم ما تنها یم هنوز هم دل ما جای زخمهای بی امان آن دورا ن است

ولی من با تمام بدیهایت می بخشم تو را !!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 21:48  توسط مسا فر  | 

 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد

گرفت..

روز که کمترین سرود بوسه است . و هر انسان برای هر انسان برادری است

روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند . قفل افسانه ای است و قلب برای

زندگی بس....

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرین حرف به دنبال

سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجو ی

قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانهای است تا کمترین سرود بوسه باشد .

روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار میکشم

حتی آگر روزی که دیگر

نباشم .........

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:26  توسط مسا فر  | 

 

به خدا عشق بورز نه به دلیل موهبتهایی که به شما اعطاکرده است

بلکه به دلیل آن که به خدامتعلق هستید و خدا شما را به تمثال خود آفریده

است اگر عمیق به خدا رو کنید چنان عشقی بر شما نازل می شود که

زبان هیچ انسانی یارای شرح آن را ندارد

آنگاه عشق الهی را خواهید شناخت و قادر خواهید بود آن هدیه

مقدس را به دیگران ببخشیدعشق حقیقی الهی است و عشق الهی سرور

محض است هرچه بیشتر به خدا روی آورید و او را با تمنایی سوزان طلب

کنید عشق الهی را بیشتر در قلب خود احساس خواهید کرد انگاه در می یابید

که عشق عین سرور است و سرور خداست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 21:12  توسط مسا فر  | 

 

امشب میشمارم ستارهای اسمان شهر مان را یک دو سه .......

هوا ابرآلود است ماه تنها ی آسمان هم به سختی دیده میشود

درست مثل دل من که پشت ابرهای سیاه غم پنهان شده

و تنها تر از همیشه به آرامی میگرید

شب است و همه جاتاربک است مثل را ه گذشته و اینده

گذشته که با ناله ای سرد زمستان هم گام بوده و همیشه در حسرت یه روز بهاری

روزرا به شب کرده و اسیر شبهای سرد بی کسی بوده

یاد لحظات تنهای کودکی که همیشه در حسرت آغوش گرم مادر سپری شد

و تحمل بی مهری های روزگار دل کوچشکش را همیشه درد الود میکرد

و این که باید به تنهای از راه پر فراز و نشیت زندگی میگذشت

درد ش را دو چندان میکرد

حال امروز اون سالهای تنهای سپری شده زخمهای زیادی دلش را پاره پاره کرد

خسته تراز همیشه به راهش ادامه میده تنها می افته و تنها بلند میشه

باز میره.. دیگه این پرنده خسته شده دیگه توان ادامه راه را نداره.

خیلی دوست داشته که عاشق واقعی بشه عاشق اون کسی که تنها پنهاگاه همه

بی پناه هاهست دوست داره اونا بفهمه درکش کنه و با تمام وجود لمسش کنه

بفهمه که تو تمام این راهها تنها نبوده کسی بوده که دستشاگرفته

تو شبهای تنهایهاش کسی کنارش بود و به حرفاش گوش میداده

و اونا باتمام وجود دوست داشته

بهش یاد داد تمام مدت همه را دوست داشته باشه بدونه هیچ توقعی

گفت که این دنیا گذراست نباید بهش دل بست آدم بلخره تنهامیشه

هیچی و هیچ کس تو این دنیا وفا ندارن این دنیا ارزش هیچی رانداره

کاش میشد یه بار هم شده باهام حرف بزنه ... همیشه کنارمنی بی صدا

امشب باز دلم گرفته فقط یه بار یه بار باهام حرف بزن . همش که من حرف میزنم!؟

پس تو چی؟!    راستی    دوباره زمین خوردم دستمابگیر .............

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:6  توسط مسا فر  | 

 

سال نو هم داره میاد باید همه چی نو بشه... همه چی از نو متولد می شه

شورو شادی و طراوت و زیبایی همه جا موج میزنه همه با فرا رسیدن

سال نو خوشحالن وسعی می کنند همه چی را نو و تمیز کنند

ای کاش میشد یکمی وقت کنیم و حال و هوای دلمونا هم نو کنیم

وشروع به خونه تکونی دلامون کنیم وهرچی کینه هست و هرچی. چیزای کهنست

دور بریزیم و بادلی نو و تمیز به استقبال سال جدید بریم

اره حالاوقتشه با نو شدن طبیعت صداقت وپاکی را به دلمون دعوت کنیم

و هرچی دروغ و دورویه از دلمون بیرون کنیم یادمون باشه که حسابی دلمونا تمیز کنیم

تا صداقت و مهربانی مهمان دلمون بشه

ماکه قشنگی را دوست داریم از هرچیز زیباست خوشمون میاد چرا فقط به زیبایی های ظاهری اهمیت میدیم؟

 زیبایی های مهمتری هم هست که یادمون میره به اون هم بها بدیم

درسته که تو دنیای مادی زندگی میکنیم و انسان زیباترین موجود خداوند هست

ولی این انسان وقتی زیباست که دلش قشنگ باشه وقتی زیباست که مهربان باشه

کمی خود خواهی را کنار بزاره اینقدر قرق دنیا نشه

زندگی وقتی قشنگه که بادلی پاک همه را دوست داشته باشیم

این دنیا گذراست یه روزی باید همه چی را بزاریم بریم. چرا چیزای که بدردمون

نمی خوره را فقط جمع میکنیم ؟ یکمی هم باید بفکر توشه راهمون باشیم

اگه وقت کردیم یه بقچه مهربانی صداقت محبت توشه راهمون کنیم اینا هستن که

توراه دستمونا میگیرن و مارا به خدا میرسونند...

نو بهار است برآن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد و تودر دل گل باشی

من نگویم با که نشین و باکه بنوش که خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

در بهار هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که زحال دگران غافل باشی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:51  توسط مسا فر  |